تبلیغات
یادداشت های من - گفت من جان توام...........

یادداشت های من

ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر یمتی زندگی کنیم...

گفت من جان تو ام  در بگشا هیچ مگو !

و به راستی این خودمان هستیم که تمامی درها را به روی خود بسته ایم..........و این درس را خوب از زندگی آموخته ایم .........و این البته خصوصیت خاک است.............ویژگی جهان مادی ست..........و به نظر من این کاملا طبیعیست که همه آدمها با اشتباه و گناه و خستگی  و ........بیگانه نباشند ........اگر این خصوصیات را نداشتند عجیب بود ..................

ولی کسی هست که در ما  چیزی فراتر از خاک   را باور دارد !........و اصلا برای همین وارد این گردونه پر از هستی شدیم ..........هنوز ما را قبول دارد...........چون هنوز زمین می چرخد..........هنوز خورشید می سوزد...........هنوز هر روز انسانی نو  خلق می شود!

.آن قدر برایش ارزش داشتی  که بین این همه آدم  که توی این  دنیا هستند  طراحی نوک انگشتان تو را فقط برای خودت کشیده ...............این یعنی از روز اول تو را شبیه هیچ کس نمی دیده ....شبیه خودت ............خود خودت.............به نوک انگشتانت نگاه کن و فقط چند لحظه به این فکر کن که چه قدر برایش ارزش داری.........تو تنها نیستی!..........ولی آیا درهای قلبت بسته نیست؟..........آیا آنقدر به همه چیز بدبین نشده ام که حتی به صداقت بوی یک گل هم شک کنم؟...........اگر دائم می گویم زمانه بدی شده  آدمها همه بد شده اند ..........یک بار شده فکر کنم خود من در بد شدن این زمانه چه قدر سهیم بو ده ام !.................آیا بهتر نیست برای قضاوت کردن از خودم شروع کنم!...........هر چه هستم هر که هستی کسی درونت مدتهاست پشت در انتظارت را می کشد.........مانند پدری که برای اولین بار راه رفتن کودکش را می بیند...... او می داند اگر کودکش زمین نخورد هیچ گاه راه رفتن را یاد نمی گیرد.....شاید کودکش در آن هنگام که می افتد گریه اش به خاطر این باشد که فکر کند پدرش او را به حال خود رها کرده ولی رمز راه رفتن زمین خوردن است و معنای پرواز آموختن این زمین خوردن ها!

با خودت آشتی کن ...... ......او می خواهد خودت راه رفتن را یاد بگیری!............او تو را باور دارد!

نوشته ی بابک فروزان


نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 ساعت 05:47 ب.ظ توسط امید نظرات | |