تبلیغات
یادداشت های من - باز هم مولایم نیامد

یادداشت های من

ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر یمتی زندگی کنیم...

جمعه دیگری هم در غم غیبت و غربت او گذشت.

نمی دانم چشمان ما به راه بود که بگویند چشمانی به راه ماند یا نه.

نمی دانم دیده های ما گریان بود که بگویند دیده هایی گریان ماند یا نه.

نمی دانم ندبه ای خوانده شد که بگویند ندبه هایی خوانده شد یا نه.

نمی دانم دلی برای ندیدن او تنگ شد که بگویند دلهایی تنگ ماند یا نه.

نمی دانم اصلا کسی....

نمی دانم اصلا کسی منتظر بود که او بیاید؟؟

نمی دانم اصلا کسی فریاد زد که او بیاید؟؟

 
شما را به خدا لحظه ای به خود و به حال امروز خود بیاندیشید و شما را به خدا همین الان لحظه ای خود را محاسبه کنید که آیا محب در فراق محبوبش همین گونه است که من امروز بوده ام.

شما را به خدا لحظه ای خود را محاسبه کنید و از خود بپرسید که آیا دوست دار حقیقی همین کارها را میکند که من امروز کرده ام.

با خود فکر کنید که آیا حقیقتا حال من حال کسی است که می خواهد امام زمانش را یاری کند.

با خود فکر کنید که اگر فردا روزی حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها از شما بپرسند برای پسر من چه کرده اید چه جواب می دهید.

انصاف بدهید, انصاف بدهید پسر فاطمه تنهاست

پسر فاطمه غریب است

پسر فاطمه بی یاور است.

ما چه می کنیم؟؟؟!!!

آیا جز این است که غم بر غمش می افزاییم؟!

آیا جز این است که خون به دلش میکنیم؟!

آیا جز این است که صبح بیعت می کنیم و در اولین موضع امتحان بیعت می شکنیم.

آیا جز این است که روزها و هفته های عمر ما  می گذرد و حتی احساس دلتنگی هم نسبت به او نمی کنیم

حتی, حتی نامه ای هم به او نمی نویسیم که بعد از آن نامه برگردیم.

تازه این ها همه در مورد ماست که نمک او را خورده ایم

ما که هر چه داریم از او داریم.

وای بر من، می ترسم با این حال که الان دارم اگر بیاید تنهایش بگذارم.

می ترسم با این حال خراب که دارم خدای نکرده دشمن او بشوم.

می ترسم با این گناهان که می کنم این ته مانده از ایمانم را هم از دست بدهم.

می ترسم وقتی بیاید و فرمان بدهد آیا یاری کننده ای هست که پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله را یاری دهد، از گوشه ای بگریزم که صدایش را نشنوم

به خدا می ترسم و می دانم که همین الان این شیطان لعین در دل من القاء می کند، که نه تو اینگونه نیستی، تو فدایی امام زمان هستی.

خدا لعنتت کند شیطان که عقل را از سر من ربوده ای و جای آن تکبر کاشته ای.

من اگر راست می گویم که فدایی او هستم پس چرا با هر نگاه ناروایم دل مبارک او را خونین می کنم.

من اگر راست می گویم فدایی او هستم پس چرا با هر دروغ و غیبتم سنگی به رشته مهر آن بزرگوار پرتاب می کنم.

پس چرا مدام در سرم هوای دنیا می پرورانم، به جای اینکه به هوای او باشم.

پس من دروغ می گویم.

خدایا! به ما بفهمان که چه هستیم و چه می کنیم.

خداوندا! حقیقتا مقصریم و ما را از این حالت که همیشه خود را مقصر می بینیم خارج مکن.

پروردگارا! ما را و دل ما را حقیقتا متوجه او کن.

رحیما! اگر چه که اینگونه نیستیم که تو به ما نظر رحمت کنی، اما به شش ماهه معصوم به ما نظر کن.

بارالها! به دستان بریده ی ابوالفضل العباس، امام زمان ما را برسان و ما را و اعمالمان را محبوب او کن و ما را به او و او را به ما برسان.

  و عجّل فی فرج مولانا صاحب
 
الزمان

نوشته شده در دوشنبه 30 فروردین 1389 ساعت 01:41 ب.ظ توسط امید نظرات | |