تبلیغات
یادداشت های من - این چه کاری بودخدای شهرو ده!!؟!!

یادداشت های من

ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر یمتی زندگی کنیم...

امروز می خوام یک داستان براتون بگم ،من خودمم این داستان رو تو یه وبلاگ خوندم  و چون دیدم قشنگه برا شما هم می نویسم .این داستان روی صحبتش با کسایی که با کوچیکترین مشکلی شروع می کنن به ناشکری و فکر می کنن اونیکه خودشون خوب می دونن براشون خوبه غافل از اینکه...

این چه کار است ای خدای شهر و ده!

در روزگارانی که خیلی هم از این روزگارا دور نیست و شاید خود همین روزا باشه یه پیرمردی زندگی می کرد ، این پیر مرد دو بچّه مریض داشت .پیرمرد داستان بیچاره شغلی نداشت و مسکین بود.

روزها می رفت بر بازار و کوی

نان طلب می کرد و می برد آبروی

هر امیری را روان می شد ز پی

تا مگر پیراهنی بخشد به وی

روز سائل بود و شب بیماردار

روز مردم ،شب از خود شرمسار

خدا خجالت زن وبچّه رو نیاره. خیلی بده یه سری آدم چشمشون به دست آدم باشه و کاری از دست آدم بر نیاد.

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

برای پیرمردی که به نون شبش محتاج بود ،یکی دو کاسه گندم یعنی همه چیز!

پیرمرد گندما رو تو دامنش ریخت و دامنش رو گره زد.همون جور که با خوشحالی به خونه برمی گشت با خدا رازو نیاز می کرد :

خدایا تو گره گشای بی همتایی ،گره از کار من باز کن . چشمتون روز بد نبینه هنوز حرفش تموم نشده بود که خدا به روز کافر نیاره گره دامنش باز شد و همهء گندمای دامنش ریخت پیر مرد خشکش زد ،شروع کرد به دادو بیداد کردن با خدا :

سالها نزد خدایی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است ای خدای شهر و ده

فرق ها بود این گره را زان گره

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی بیختی

هم عسل هم شوربا را ریختی

ابلهی کردم که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آن هم غلط

 

پیرمرد گفت و گفت تا اینکه ورق برگشت و یه دفعه لحن صحبتش عوض شد مگه چه اتفاقی افتاده بود:

الغرض برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جست و جو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

پیر مرد شروع کرد به شکر کردن:

هر بلایی از تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی آن دولتی است 

زان به تاریکی گذاری بنده را

 تا ببیند آن رخ تابنده را

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمی دانست و مهمان تو بود

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

حالا شما قضاوت کنین این شکر کردن اون ناشکری رو حل می کنه ؟

بیاین از همین الان با هم یه عهدی ببندیم ،اگه یه روز گره دامنمون باز شد و گندممون ریخت قبل از  اینکه دهنمون رو باز کنیم و شروع کنیم به ناشکری ،چشمامون رو خوب باز کنیم و دور و برمون رو ببینیم ،مطمئنم خدا بیشتر از خودمون هوای ما رو داره.


نوشته شده در شنبه 4 اردیبهشت 1389 ساعت 11:32 ق.ظ توسط امید نظرات | |