تبلیغات
یادداشت های من - چشم خدا!!!!

یادداشت های من

ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر یمتی زندگی کنیم...

باد زوزه می کشید!زمین بی رحمانه می لرزید!پاهایت دنبال تو نمی دوید!میان این همه شلوغی فقط ایستاده بودی  و  نگاهت خیره بود بر آن خانه که هر آن سقفش منتظر بود بر کفش بنشیند  آدمها فریاد می کشیدند .......زمین با صدای بلند هوار می کشید و نگاه آن زن ........در وسط آن خانه ......لبخند می زد.....سقف فرو ریخت .....باد ساکت شد ...........کودکی با عروسکش بازی می کرد...به عروسکش نگاه کردی لبخند همان زن بود!.....دیگر هیچ زمینی نبود........و تو میان این همه نبودن فقط ایستاده بودی!...........و نگاهت به آن لبخند جا مانده بود........دلت از تنهایی گم شده بود  در درونت!.......و درخت انار شاخه هایش را بر سر تو کشید........تشنه ات بود.......به قدری تشنه که هر آبی بر داغی لبانت تبخیر می شد...............باران بارید...........

با صدای تلفن از خواب پریدی بالا.........چه قدر سنگین نفس می کشیدی!.....باز از آن خوابهای عجیب که رفیق شبهایت شده بودند...........تلفن را برداشتی......جرج رئیس شرکتت بود .با شنیدن اون خبر سریع بلند شدی نشستی.........فرصتی که مدتها منتظرش بودی.........تلفن را قطع کردی......سریع دویدی سمت اتاقت دوربین عکاسی ات را بر داشتی ....کشوی کمد را باز کردی دنبال پاسپورتت بودی...هر دو را با هم بر داشتی.....یکم مکث کردی ........یک نگاه به پاسپورت کاناداییت کردی و یک نگاه به پاسپورت ایرانیت........پاسپورت ایرانی را گذاشتی سر جاش  و پاس کانادایی را گذاشتی توی جیبت لباسهایت را سریع پوشیدی و از خانه زدی بیرون..........

به شرکت که رسیدی همه آمده بودند...........از این که بین اون همه عکاس حرفه ای رئیس شرکت جلوی چشم همه قراره به تو بگه باید عازم چین بشی خیلی خوشحال بودی!

جرج سمتت دوید ............

خوبی اشکان!

بهتر از این نبودم جرج!

جرج خندید..............ما عجب جانورهایی شدیم ..توی چین این همه آدم برای زلزله مردن  ولی ما   خوشحالیم.......

ـ این شغل ماست جرج.........اگه دنیا اروم باشه سرویس های خبری ورشکسته می شند و برای من که یک عکاسم هیچ سوژه ای زیباتر از سوژه هایی نیست که به روح بیننده چنگ بزنه!

ـ  برای همین تو را انتخاب کردم ....مطمئنم هم برای مجله ما افتخار می آری و هم برای فستیوال برنده نهایی تویی....زود باش اشکان فرم را امضا کن زود تر باید برید!

با خوشحالی شروع کردی به پر کردن فرم .........به قسمت ملیت  که رسیدی برایت پر کرده بودند ایران.....کمی فکر کردی احساس کردی احتمال برنده شدنت با ملیت کانادایی بیشتر است......شاید جدی تر نگاهت کنند!

روی اون خط کشیدی و نوشتی کانادا !

یک نگاه به دوربینت کردی .اون را بوسیدی!........و آرام گفتی:

عکسهایی می گیرم که همه کانادا را تکون بده..........نه............همه دنیا را.......تمام  پول جشنواره مال منه این بار!

هواپیما بلند شد!.......و تو آرام میان ابرها خوابت برد!

چه کویری بی انتهایی .......و تو تنها ...........روی زمین نشستی ........به قدری تشنه بودی که هوس نوشیدن سراب به سرت می زد!............روی زمین دراز کشیدی.........چشمانت آماده خوابیدن بود!......خوابی جاویدان مثل صدای سکوت!......تشنه بودی به قدری روحت داغ بود که می توانستی با خرارت آن تمام دریاهای دنیا را تبخیر کنی!.......تشنه بودی!

هواپیما نشست!

از خواب پریدی!.......از هواپیما پیاده شدی!...........یک ارتشی بعد از دیدن کارت تو یک هلی کوپتر به تو نشان داد .........سوار شدی ...به همراه چند نفر ارتشی و چند نفر نیروی امداد گر!

هلی کوپتر بلند شد!.....................چه قدر احساس غربت کردی........دوربینت را محکم فشار دادی............به اطراف نگاه کردی.............در میان نیروهای امداد نگاه یک زن نگاهت را ایستاند!

انگار تمام عزم جهانی برای کمک به زلزله زدگان در چشمان آن زن بود!

دوربینت را باز کردی!..........یک ارتشی به تو نگاه کرد و شروع کرد به فریاد کشیدن!........گفتی من عکاسم و کارتت را به او نشان دادی!

زن به تو نگاه کرد!.....پرسیدی می توانم یک عکس بگیرم !.من عکاسم می خواهید کارتم را شما هم ببینید!

زن جوابت را نداد........نگاهش را از تو گرفت!

انگار در چشمانش می شد چشمان خدایی را دید که برای کمک آمده!

چند عکس از او گرفتی!..........موبایلت را در آوردی و یک عکس هم با آن گرفتی!

هلی کوپتر نشست!....پیاده شدی و منتظر پیاده شدن آن زن!

خواستی دستش را بگیری و در پیاده شدن کمکش کنی ...........بدون اینکه متوجه تو شود از هلی کوپتر پیاده شد!

رفتی دنبالش که ناگاه میان آن همه شلوغی خشکت زد!

صدای فریاد و رفت و آمد آدمها..........خانه های خراب......گریه کودکان.....

دوربینت را در آوردی و از دیدن این همه سوژه در پوست خودت نمی گنجیدی!

دو روز آنجا بودی ........دوربینت پر شده بود از زجر آدمهایی که هر عکسش می توانست اشک هر کسی را در بیاورد!

شب شده بود!..........خسته بودی.....از بین خرابه ها می گذشتی........همه چیز نابود شده بود.........روی یکی از خرابه ها نشستی..........که ناگاه احساس کردی لا به لای خرابه ها چیزی را می بینی..........فلش دوربینت را روشن کردی.....چشمانش معلوم بود.....سریع شروع کردی به عکس گرفتن...............چشمان صورت کودک معصوم لا به لای آجرهایی بی رحم...........احساس می کردی سوژه ای را که باید پیدا می کردی پیدا کردی...........تند تند عکس می گرفتی!ناگهان یک نفر دوید سمت آن خرابه.........آن زن بود.......فریاد زد .........زود باش اون دوربین لعنتی را ول کن ............بیا کمک.........و بلند چند نفر را صدا کرد...............تو عکست را می گرفتی........تمام دستان زن از نبرد با آجر و سنگ پر از خون شده بود...........لحظه ای به تو نگاه کرد......نگاهش به اندازه ای طوفانی در تو وزید فریاد زد زود باش زود باش..........و دوباره افتاد به جان سنگ................محض رضای خدا زود باش..........تو خشکت زد........گیج شدی!..زن فارسی صحبت کرد............فکر کردی از خستگی مغزت اشتباه شنیده.........رفتی کمکش کنی.........چند نفر رسیدند ..........کودک را بیرون آوردند......زن سرش را روی سینه کودک گذاشت و با تمام وجود فریاد زد زود باشید زنده است و کودک را در دستانش گرفت و دوید سمت درمانگاه!

بدون اینکه متوجه شوی.....برگشتی ....دوربینت را جا گذاشته بودی ....برداشتی.............نزدیکهای صبح بود....هنوز خورشید طلوع نکرده بود.........انگار دلش نمی خواست این همه درد را در قسمتی از زمین ببیند!

سمت درمانگاه رفتی.......زن آنجا نبود!........به چادر های مختلف سر زدی........به آدمهایی نگاه می کردی که چگونه چشمانشان مات و مبهوت این همه اتفاقند!............یکی از چادر ها را باز کردی!

زن آنجا بود!

داشت نماز می خواند!

خورشید طلوع کرد!

دوربینت را در آوردی .........خواستی عکس بگیری..........خجالت کشیدی  از تمام خودت!

نماز زن تمام شد......به سمت تو نگاه کرد!

خسته تر از آن بود که حرفی بزند!

تو آرام گفتی شما  ایرانی هستید؟

زن نگاهش تر شد!

این بار به فارسی از او پرسیدی:

شما ایرانی هستید!

زن با فارسی لهجه داری گفت:

باورم نمی شه یک نفر اینجا بین این همه شلوغی فارسی صحبت کنه؟..........

یکم مکث کردی!.......تمام دست و صورت زن پر از خون بود!

آرام پرسیدی...........شما اینجا چی کار می کنید؟

زن بلند شد و با خستگی گفت:

از اینکه کسی نیاز به کمک داشته باشه و من نباشم احساس بدی دارم!

و زن با گفتن این جمله از خستگی روی زمین افتاد ............رفتم  یک پرستار بالای سرش اوردم .......پرستار خواست سرم به اون بزنه.....اما زن بلند با ناتوانی سر پرستار داد کشید

ـ اونجا این همه آدم به دارو نیاز دارند ..........اون وقت تو...........

آرام گفتم ...........شما حالتان اصلا خوب نیست!

زن به تو نگاه کرد و تو از طرز نگاه او فهمیدی که باید بروی!

باران به شدت می بارید!

چند روز به قدری باران بارید که رساندن کمک به این شهر دورافتاده غیر ممکن شد!

همه جا صدای ناله و باران و درد آدمی بود که شنیده می شد!

انگار اینجا آخر دنیا بود!

نیروهای کمک که اونجا بودن همه خسته بودند و باران با تمام قدرت نفس کشیدن را اینجا سخت کرده بود!

مواد غذایی تمام شده بود..........و اگر تا چند روز دیگر کمکی نمی رسید همه اینجا می مردید!

توی چادر نشسته بودی که صدای آن زن شنیده شد!

همه نیروها را جمع کرده بود دور هم و به آنها روحیه می داد!

ـ ترس از شکست باعث نابودی همه ما می شه! بدون شک شمایی که شهر و زندگی خودتان را ول کردید و آمدید اینجا دنبال این بودید که به خودتان ثابت کنید هستید ...............با درد دنیا دردتان می گیرد ......بدترین انتقام از دنیا نترسیدن در برابر آن است .....هنوز امید به نجات دادن آدمهای زیادی هست..........در دنیا هم تاریکی هست و هم نور .....ما اینجاییم چون می خواهیم به خودمان ثابت کنیم تا آخرین لحظه برای نور و در مقابل تاریکی با جانمان می جنگیم ...........ما سپاه خداییم و دستان او در اینجا..............اگر به دنبال این نبودیم الان هر کدوم توی شهر خودمان توی تخت گرممان خواب بودیم.................

نگاه همه پر از برق شده بود...........حتی بعضی از بیمارها از تختشان بلند شدند

ـ یک دسته برای جلوگیری از طاعون مردگان را تا می توانند از شهر خارج کنند.......یک دسته باز زیر آوار بگردند یک عده هم آنقدر از شهر دور شوند و نیروهای امداد را قانع کنند که این ریسک را بکنند و بیایند اینجا!

حتی نجات یک نفر نجات دنیاست..........بروید!

و هر کسی سویی رفت و. زن با صدای بلند فریاد کشید..............بروید!

به تو رسید!

به دوربینت نگاه کرد!

اگر می خواهی عکس بگیری بگیر  اما با نگاهی بگیر که آدمهای زیادی بعد از دیدن عکسهایت وادار شوند به کمک اینها بیایند .هم کمک مالی و هم اینکه بچه های اینجا را به سرپرستی بگیرند........که نجات زندگی یک نفر یعنی نجات دنیا.....تو که ایرانی هستی حتما این را از قرآن یاد گرفتی!

ساکت بودی............نگاهت کرد! و محکم گفت:

یا علی!

درونت وزید...........تمام وجودت دف شد..................تمام وجودت غصه غم یتیمان شد!

و بدون اینکه بفهمی فریاد زدی :

یا علی!

و دویدی!

زیر باران دویدی! و انگار که به نبرد تاریکی می رفتی!.....انگار که برایت نجات یک نفر نجات دنیا بود!

چند روز گذشت!

چند روزی که نوشتنش کار من نیست!

نیروهای کمکی رسیدند!

با دیدن آنها توانت بیشتر شد!

شب شده بود ......وضعیت امداد خیلی بهتر شده بود.........به چادر آن زن رفتی!داشت نماز می خواند..........مهتاب لای قنوت نمازش پیدا بود.........

نمازش تمام شد...........

به تو نگاه کرد!

آرام گفتی اگر شما نبودید خیلی ها امیدشان را از دست داده بودند!

زن آرام گفت:

.اگر من نمی توانم خوب فارسی حرف بزنم چون در عراق بزرگ شدم!

پدرم یک ایرانی بود جوان که بود برای کار به بغداد آمد..........شاگرد آهنگری پدرم بزرگم شد............تا اینکه مادرم را دید..........عاشق شد!

دایی هایم چون سنی بودند می گفتند نمی شود ..........پدرم هم عاشقی کرش کرده بود........پدربزرگم می گفت ذات این پسر درست است .......و دایی هایم شرط گذاشتند که او باید سنی شود!

پدرم تب کرد........روز به روز نحیف تر شد!

پدربزرگم گفت کسی که مولایش را با هیچ چیز عوض نمی کند همیشه به دخترم با وفاست.......و علی رغم میل دایی هایم با حمایت پدربزرگم با هم ازدواج کردند!

صدای زن خیلی خسته بود!انگار صدایش از همان سالهای دور می آمد و به تو می رسید!

خیلی خوشبخت بودند ........من هم که به دنیا آمدم زندگیشان زیباتر شد..........اسمم را گذاشتند دنیا

پدرم روز به روز موفق تر بود و روز به روز بیشتر مورد اعتماد مردم .....دایی هایم به او حسودی می کردند!

۴ سالم بود.......نگاههای مهربان پدرم و حرفهایش هنوز برایم تازه اند!

جنگ شد!

بین ایران و عراق!

پدر افسرده بود!......دیگر نمی خندید!

چه قدر خوب یادم هست که یک روز صبح زود مادرم پدرم را صدا کرد

آماده رفتن بود!

وسایل را جمع کرده بود!

برق چشمان پدرم یادم هست!

مادرم می گفت!

وطنت آنجاست............خاکت آنجاست..............کشور تو ایران است کشور من تو!

بسم االه می رویم!.........درسته که همه جای دنیا خاک آدمهای با خداست ولی وطن هر کس شناسنامه اونه.............برگرد نمی خوام شناسنامه شوهرم را بدزدند!

پدرم گفت من باید تفتگ رو به روی برادرت بگیرم و از یک طرف خاک کشورم ناموس من است!.........با این کابوس چه کنم!

و مادرم اشک ریخت و آرام گفت

غم این ماجرا برایم خیلی سنگین است ولی غم دیدن غم تو سنگین تر...........تو اگر نروی و  از وطنت دفاع نکنی یک عمر فکر می کنی مرد نبوده ای!

بسم االه.......................یا علی!

من آن روز از چشمان مادرم عشق را آموختم و از یا علی گفتنش علی را!

پدرم مرا در آغوش گرفت!

گفت دخترم خودت همیشه انتخاب کن که حقیقت چیست؟

کسی که مولای من است برای نبرد با تاریکی از لبان تشنه از جانش گذشت..........اگر روزی نمی دانستی که مال کدام فرهنگی اهل کدام دینی به قول مولایم اول آزاده باش!....تو با نیت پاک خدا را صدا بزن که دنیای مرا مدام صدا می زند!

جلوی کوچه دایی هایم ایستاده بودن!.........و مادرم دستانش در دستان من!پدرم دست پدر بزرگم را بوسید و دستش را دراز کرد که با دایی بزرگم خداحافظی کند.........ولی دایی بزرگم زد توی گوش پدرم!

مادرم دستم را رها کرد.........دوید بین آنها...........پدرم لبخند زد چشمانش پر از اشک بود..........دایی ام به مادرم گفت برگرد خانه.............مادرم به پای دایی ام افتاد........باد می وزید..............پدرم چه غریب بود........مادرم چه غریب تر!

کوچه کاهگل صدای داد در آن می پیچید!

پدرم مادرم را بلند کرد...........دایی ام مادرم را هل داد سمت خانه......من گریه می کردم.....پدر بزرگم می لرزید دایی کوچکم به زور پدر بزرگ را برد از آنجا دایی ام شروع کرد به ایران  فحش دادن ..........پدرم چشمانش شد طوفان.........دست مادرم را گرفت و با آن دستش دست مرا ........شروع کرد به رفتن..............دایی ام دوید مرا گرفت پرت کرد سمتی و  مادرم را هل داد سمت دیوار سرش خورد به سنگ....آه کشید و ساکت شد تا ابد......پدرم با آنها درگیر شد.....پدربزرگ برگشته بود........بین آنها ........سر بچه هایش داد می زد ........من گریه می کردم.......پدرم مرا شنید......دوید سمتم نشست روی زمین لبخند زد......دایی ام از پشت چیزی محکم زد توی سرش .لبخندش خونی شد............

و آن زن آه عمیقی کشید...........خسته تر از آن که آهش به آخر برسد!

پدر شهید شد برای وطنش در غربت آن روز داغ مثل مولایش و مادرم شهید شد برای عشق.

بغض راه گلویت را بسته بود...............

پدر بزرگ که رفت مرا گذاشتند پرورشگاه..............

سالها از ایرانی و آدمهای شیعه بدم می اومد چون هم پدرم و هم مادرم را از من گرفته بودند....................

تا اینکه مردی سرپرستی مرا به عهده گرفت............گاهی می توانست به من سر بزند.............بیشتر غروبهای جمعه!

لبانش همیشه خشک بود...........من مدام پیش او گریه می کردم و از مولای پدرم پیش او بد می گفتم........اما او لبخند می زد و می گفت پدرت آزاده مرد به خاطر اعتقادش!

او به من یاد داد در دنیا یا تاریکی هست و یا نور........و من آموختم لذت نور شدن را

رشته پزشکی قبول شدم  بعد از تمام شدن درسم عضو پزشکهای بدون مرز شدم  یاد گرفتم جزئئ از نور باشم که همه جا بتونم بتابم !.یاد گرفتم هر انسانی روح دمیده شده خداست....اگر کسی جایی به کمک من نیاز داشت آنجا عبادت من است!

او به من یاد داد بدون اینکه چیزی را نشناسم اون را قضاوت نکنم و برای اینکه از ایرانی متنفر بودم مدتی وارد فرهنگ ایرانی شدم..................با حافظ قدرت عشق را شناختم و با مولانا پرواز با ذهن را!...با سازهای ایرانی قدرت عرفان را و در عرفان ایرانی لطافت اعتقاد را !

و روزی به او گفتم می خواهم مولای پدرم را بشناسم!.می خواهم دلیل کار پدرم را بفهمم!

او آرام گفت................علی را با کمک کردن به یتیمان پیدا کن

و من شبهای سرد زمستان پشت خانه های آدمهی بی پناه غذا می گذاشتم!

و او آرام گفت و حسین را در لبان تشنه آدمهایی که گرفتارند و  تمنای آب می کنند بشناس.....که هر جا بنده از خدا آب خواست تو آنجا باشی

و آن زن اشک در چشمانش جمع شد کاغذی به دست تو داد

ـ این چیه؟

این آدرس پرورشگاهی که من اونجا بزرگ شدم............

ـ برای چی به من می دید

ـ تو عکاسی؟................عکاس نور باش

که هر اندیشه تو در قالب عکسی قلب تاریکی را بیدار کنه!

زن آروم سمت تو برگشت!

من دیگه اون مرد را ندیدم ولی یک بار به من گفت برای شناختن حسین یاد بگیر که در مواقع سختی به جای تسلیم شدن به خودت به خاطر خالقت از هیچ چیزی نترسی حتی اگر قرار باشه با مرگ رو به رو شی......

و این تنها چیزی بود که باعث شد من توی اون روز سخت بتونم به همه روحیه بدم و فکر می کنم اون روز مولایم را شناختم

الان خسته ام...............به قدری خسته که غم نگاه تمام آدمهایی که این چند روز دیدم روی کتفهایم سنگینی می کنه.............به قدری خسته که انگار هنوز توی آن کوچه کاهگل دنبال معنای لبخند پدرم هستم...........کاش می شد کمی پرواز کرد از این حجم سنگین خاک..............این مسئولیت سنگین آدم شدن!

فردا صبح همه دور چادر اون زن گریه می کردند...........توی این چند روز از بس خون از بدنش رفته بود دیشب تمام کرده بود.............

تمام دنیا برایم کوچک بود..........او را همان جا به خاک سپردیم ......کسی که متعلق به درد و رنج آدمی بود.........آن فرشته پرواز کرد سوی نور!

باران می بارید............کودکی خیره بود به دوربین عکاسی ام...........دادمش به او با تمام عکسهایش...............

سوار هواپیما شدم..........

از خستگی خوابم برد!

باد زوزه می کشید!زمین بی رحمانه می لرزید!پاهایت دنبال تو نمی دوید!میان این همه شلوغی فقط ایستاده بودی  و  نگاهت خیره بود بر آن خانه که هر آن سقفش منتظر بود بر کفش بنشیند  آدمها فریاد می کشیدند .......زمین با صدای بلند هوار می کشید و نگاه آن زن ........در وسط آن خانه ......لبخند می زد.....سقف فرو ریخت .....باد ساکت شد ...........کودکی با عروسکش بازی می کرد...به عروسکش نگاه کردی لبخند همان زن بود!.....دیگر هیچ زمینی نبود........و تو میان این همه نبودن فقط ایستاده بودی!...........و نگاهت به آن لبخند جا مانده بود........دلت از تنهایی گم شده بود  در درونت!.......و درخت انار شاخه هایش را بر سر تو کشید..........و آن زن قرآن می خواند  و چه قدر نور که لباس آدمی پوشیده بودند.....تشنه ات بود.......به قدری تشنه که هر آبی بر داغی لبانت تبخیر می شد...............

و کویر بی پایان و لبانت تشنه.....روی کویر دراز کشیدی و چشمانت آماده خوابی جاوید مثل روزی که اصلا هنوز هیچ مخلوقی نبود و  تشنه بودی.........

و سایه مردی بر لبان روحت افتاد ........سرت را روی دستانش گرفت و به تو آب نوشاند .............تو زنده شدی!.....تو از دستان آن مرد دوباره زنده شدی! و آن زن را دیدی که به تو می گفت این همان کسی است که در پرورشگاه سرپرستی من را به عهده گرفت! این همان مولایی است که نور شدن را از او آموحتم!

هواپیما نشست!

چند سال بزرگ تر شده بودی و رییست جرج مات و مبهوت به صورت پخته تو نگاه می کرد

ـ من این همه هزینه کردم اون وقت تو می گی دوربینت را دادی به یک بچه که با اون بازی کنه!

ـ شاید این دوربین از آن کودک عکاسی بسازه که هیچ وقت مردم کشورش از یادش نرند

ولی من با موبایلم یک عکس از چشمان یک زن در هلی کوپتر انداختم..............یک ستون به من بده با همین یک عکس که نه تنها کانادا همه دنیا را باهاش بهم بزنم

جرج به اون عکس نگاه کرد

ـ این که عکس صورت یک امداد گره؟

ـ این عکس چشمهای خداست که نگرانه !

به من اعتماد کن!

و در ستونی که به تو داده بودند اینگونه نوشتی:

مهم نیست نام من چیست.......پاسپورت کانادایی دارم ولی شناسنامه ام ایرانیست.......پس من همیشه یک ایرانی هستم..........سرزمینی پر از نور که مردی آسمانی چون سعدی فریاد می زند

بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند

من فرزند ایرانم و مولای من کسیست که باعث شد این زن در آن شرایط سخت باعث نجات جون آدمهای زیادی بشه.........و همچنین باعث بیرون آوردن من از زیر خروارها تاریکی ......من یک ایرانی ام و خوشحالم که یک شیعه!

عکس آن زن را گذاشتی و زیرش نوشتی من حرفهایی را که از این زن به یاد دارم می نویسم...............چشمانی که به جای همه دنیا نگران آدمی بود!

 

  ترس از شکست باعث نابودی همه ما می شه! بدون شک شمایی که شهر و زندگی خودتان را ول کردید و آمدید اینجا دنبال این بودید که به خودتان ثابت کنید هستید ...............با درد دنیا دردتان می گیرد ......بدترین انتقام از دنیا نترسیدن در برابر آن است .....هنوز امید به نجات دادن آدمهای زیادی هست..........در دنیا هم تاریکی هست و هم نور .....ما اینجاییم چون می خواهیم به خودمان ثابت کنیم تا آخرین لحظه برای نور و در مقابل تاریکی با جانمان می جنگیم ...........ما سپاه خداییم و دستان او در اینجا..............اگر به دنبال این نبودیم الان هر کدوم توی شهر خودمان توی تخت گرممان خواب بودیم.................

تو برنده جشنواره شدی..........پول اون جایزه را دادی به پرورشگاهی که اون زن اونجا بزرگ شده بود...................و شروع کردی به عکس گرفتن از پرورشگاه ها  ادمهای بی خانمان و روزنامه ای تاسیس کردی و روز به روز کمک های مردمی با دیدن عکسهایت بیشتر می شد و شروع کردی به ساختن پرورشگاههایی به نام دنیا در سراسر دنیا!......هر انسان نیازمندی تو را به یاد غم دل علی می آورد ..تو هم قسمتی از نور شدی......دیگر در کابوسهایت تشنه نبودی!

 و قرنها گذشت و تو هم رفتی!.................و من گاهی می نویسم و گاهی به این می اندیشم که چرا انقدر در خوابهایم کابوس تشنگی می بینم!............اگر روزی شما در خوابتان از این کابوس رها شدید لبان تشنه را دعا کنید!

یا علی!

من این مطلبو تو وبلاگ ساز خدا خوندم!خیلیم باهاش حال کردم!!

www.sazekhoda.blogfa.com


نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 12:09 ق.ظ توسط امید نظرات | |